تبليغاتX
آرش از گرگان - مجازیه زیبا...
همه چی از همه جا

بایاداو...

عرض به حضور انور دوستان مشغول وبگردی بودیم که لینک به لینک افتادیم تو این وبلاگ باحال:

مجردی شیرین

مطالبشو یه نیگاه سرسری کردم که ناگهان رسیدم به این مطلب که سخت به دلم نشست . واسه آدمایی مثه ما که هرچی باشه زندگیمون تو این دنیای مجازیه و به نوعی ازش نون می خوریم! کاملا داستانی قابل درکه... این مطلبو واسه خودم اینجا گذاشتم یادم باشه هدیه آرامش و دلخوشی به دیگران چقدر راحته. ممنون رفیق از مطلب خوبت.

 

این داستان واقعی است :

توی یکی از روزهای مهر ماه ۱۳۸۵ یه صبایی بود که بدجوری دلش گرفته بود . تو اون روز نیمه بارونی تو خونه تنها بود . اونروزا یه جوونی تو دانشگاه حسابی صبای قصه ی مارو آزار می داد . دل دخترک قصه ی ما پر بود و در عین حال نمی خواست با کسی حرف بزنه .

اینجور وقتها صبا گاهی می ره نت . یه کم وبگردی آرومش می کنه . اما اون روز سر از چت روم در آورد . جواب خیلی ها رو نداد ..... حوصله نداشت... خیلی از پنجره هارو نخوونده بست .... خودشم نفهمید چرا جواب یکی رو داد . حرفهای معمولی زده شد . می خواست خدا حافظی کنه . ته دلش گفت اینم مثل بقیه ! الان می گه س.ک.س دوست داری؟ مگه چندتا پسر واسه چیز دیگه ای می آن چت؟

  تو این فکرها بود که پسر تایپ کرد : " تا حالا به خریدن قبر فکر کردی ؟  من از صبح تو فکرشم !!"

صبا خندید ... خداحافظی نکرد .... حرف زد ..... پسر هم حرف زد . نزدیک افطار از هم خداحافظی کردن . صبا از آی دیش که اومد بیرون باورش نمی شد اینقدر راحت با کسی حرف زده باشه . به خودش گفت تو چه ساده ای دختر ! طرف  یه تختش کمه . می خواد قبر بخره . کامپیوتر رو که خاموش کرد مطمئن بود پسر رو زود از ادد لیستش پاک می کنه !

اون جوون هیچ وقت از ادد لیست دل صبا هم پاک نشد  ( آی جوون حال کردی چه رمانتیک بود ؟ ) شد قسمتی از زندگی صبا .... مهربونی هاش به صبا مهربونی داد ... صبرش صبا رو نرم کرد .... ده ماه تمام حتی نمی دونست صبا چه شکلیه ....  صبا از غرورش خیلی خوشش اومد .... عید ۸۶ صبا حرف دل جوون رو زد  .... گر چه جوون هیچوقت نگفت که صبا حرف دلشو زده .... یه شماره به شماره های گوشی صبا اضافه شد به اسم " سحر " . صبا  قبلش فال گرفته بود آخه :

صبا زمنزل جانان گذز دریغ مدار / وزو ز عاشق بیدل دریغ مدار

به شکر آنکه شکفته ای چون گل/ نسیم وصل ز مرغ "سحر" دریغ ندار .

یکی از شبهای تیر ۸۶ جوون بالاخره عکس صبا رو دید .... جوون گفت که " اگه امشبم نشون نمی دادی بلیت واسه شهرتون می گرفتم "

هردو خندیدن ...... می دونست حرفش شو خیه ..... غرورشو دوست داشت !

لحظه های خوبی رو با هم تجربه کردن .... عجیبه که آدمها با این همه فاصله می تونن اینقدر بهم شادی بدن . اما صبا حتی این فاصله و بعد مسافت رو هم دوست داره .

هردو می دونن یه روزی ... یه جایی.... یه وقتی.... این دوستی تموم می شه . پس قدر لحظه هارو می دونن .خطاهای همد یگه رو می بخشن . با هم رفیقن . دوتا رفیق که حتی صدای همدیگه رو هم نشنیدن تا حالا!!!

 

دوستون دارم مثه تموم اد لیستام!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:13  توسط آرش  |