تبليغاتX
آرش از گرگان
همه چی از همه جا

با یاد او ...

من همیشه معتقدم که وبلاگ مال شخص ولی کامنت دونی مال خواننده ها مثل یه همزیستی که طرفین به شکوفا شدن هم کمک می کند. من خودم همیشه از خوندن کامنتای دوستانم لذت می برم.  ولی... امان از بعضی کامنتا که آدم نمی دونه چیکار کنه باهاشون ...

ملاحظه بفرمایید:


نويسنده: یه بنده خدا                                           پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت: 11:58

خیلی بی معرفتی خیلی


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا شما خودتونو بذارین جای من!!!

هی فکرم مشغول شده که این چند وقته چه گناه مخوفی! مرتکب شدم وچه بلایی سر کی آوردم که این بابا اومده همچین چیزی نوشته ... حالا دوستام در موردم چی فکر می کنن و و و ...

در هر صورت بنده خدا! به شدت منتظرم که در مورد کامنتت توضیح بدی و خودتو معرفی کنی ببینم قضیه چیه وگرنه از دوستان خواهشمندم که اون کامنت رو یه مردم آزاری بپندارند!!!

فعلا تو مد دوست داشتن نیستم تا ببینم قضیه چیه!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:37  توسط آرش  | 

بایاد او ...

چند روز پیش یه گیر اساسی واسم پیش اومد که کلی فکرمو مشغول کرده بود ... سخت تو فکر بودم که یهو خودمو غافلگیر کردم. می دونبن در چه حالی؟

داشتم می گفتم: خدا جون(جونو دارین دیگه؟!!!) اگه این مشکل رو رفع کنی(یعنی یه حالی به ما بدی) منم ازین به بعد فلان کار رو دیگه مرتب انجام میدم و پشت گوش نمی ندازما ... 

حالا یه فکر دیگه ذهنم رو مشغول کرده: مکانیسم! نذر و نیاز همون رشوه است؟ یعنی خدا اگه صلاح بدونه  چیزی رو بده عوض می خواد؟ یا اگه نذر انجام یک کار خوبه نباید انجامش بدیم تا گرو نگهداریم واسه فشار آوردن به خدا؟!!! اصلا اگه حاجتمون روا شد و بنا به دلایلی (حتی غیر موجه!)نذر مونو ادا نکردیم... خدا چطوری تلافی میکنه؟ والله من که به نتیجه ای نرسیدم...

 شما ها نظرتون چیه؟

 

دوستون دارم مثه یه نذر خوب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 8:53  توسط آرش  | 

سلام سلام

سانی هستم. هنوز که فراموش نشدم؟!  فقط اومدم اینجا تکذیب کنم و بگم که پست قبلی رو من ننوشتم. این آرش خان ما بس که دوست داشتنیه رفیق زیاد داره!  ولی از بس تمبله  زیاد نمی نویسه!  این جا هم پر گرد و خاک بود دوست مهربونی اومد و دستی به سر و روی وبلاگ کشید. حدس می زنم اون دوست کیه ولی نمی گم!  توی خماریش بمونید!

مراقب خودتون باشید. خوب درس بخونید فصل امتحاناته  ماماناتونو اذیت نکنید. شب قبل از خواب هم جیش و مسواک یادتون نره!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:10  توسط آرش  | 

سلام

 چه اضطرابی داره مهمون یه وبلاگ دیگه شدن... تا حالا تجربه اش نکرده بودم

این بنده خدا آرش خان ما () کله سحر خسته و کوفته و خونین بال و خونین قلب (چراش رو من می دونم کافیه  احتمالا شما هم می دونید) در دفتر رو باز می کنه و بعد از یه نگاه انداختن به کارهای عقب مونده و پشت بندش یه لبخند ملیح تحویل کارها دادن دکمه Power رو فشار میده و منتظر می شه تا ویندوز بالا بیاد...

حالا هی کامپیوتر زور می زنه و قیژ و ویژ می کنه فایده ای نداره و این ویندوز رخی نمی نمایانه! در نتیجه چی میشه؟! خسته تر از خسته یاد یه دوست قدیمی می افته و بهترین کار عمرش رو می کنه... تلفن رو برمیداره و زنگ می زنه به دوست قدیمی...  (خداوند خیر فراوان بدهد به شخصی که دیشب به این رِفیق ما تلفن کردن! هر چند خدمتشون می رسم! )

حالا همه خستگی و کوفتگی ها از یه طرف،  خرابی کامپیوتر و دوری و فراق از دوستان چتی از اون طرف دیگه! همه دست به دست هم میده تا بنده مزاحمتون بشم و جای آرش بنویسم  چونکه  كامپيوتر خراب بود و وبلاگ حتما باید امروز اپدیت می شد

ممنونم رفیق که فرصتی دادی برای حرکت دوباره دستهام روی کیبورد...  واقعا برام سخت بود و نمي دونستم چي بنويسم و فقط غرض اطاعت امر بود و يه تشكر گرم به خاطر بودنت، مي دونم كه حتي يه اپسيلون هم تشكر نكردم از محبت هات.. ممنونم مرد.....

پيوست:

* روزهایی رو که در پیش داریم از دست ندید......

راستی تا یادم نرفته

                   آرش خیلی دوستتون داره اندازه همه این درختایی که از پنجره اتاقم معلومه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:3  توسط آرش  |