تبليغاتX
آرش از گرگان
همه چی از همه جا

... در آن لحظه هیچ کس بیشتر از او خود را ثروتمند احساس نکرده بود. هم چنان که ثروت تازه یافته اش را در دست داشت گرما را در سراسر وجودش احساس کرد و داخل اولین مغازه ی سر راهش شد. اما هیجانش خیلی زود فروکش کرد چون فروشنده به او گفت با ده سنت چیزی نمی تواند بخرد. بهد یک مغازه ی گل فروشی را دید. داخل شد و در صف ایستاد. وقتی فروشنده  از او پرسید چه می خواهد او سکه ی ده سنتی را پیش آورد و گعت که می خواهد برای مادرش هدیه ی کریسمس یک شاخه گل بخرد.

مغازه دار نگاهی به بابی و سکه ی ده سنتی انداخت و دستی بر شانه های ضعیف او گذاشت و گفت:" همین جا بمون ببینم چیکار می تونم برات بکنم"

بابی در حال انتظار به گل های زیبا نگاه کرد و با آن که پسر بود فهمید که چرا مادرش و دختر ها اینقدر گل دوست دارند.

صدای بسته شدن در پشت سر آخرین مشتری بابی را تکان داد و به دنیای واقعیت باز گرداند.

تک و تنها در مغازه احساس ترس و تنهایی کرد. ناگهان مغازه دار وارد شد و به سمت پیشخوا رفت

آن جا پیش روی بابی دوازده شاخه گل سرخ با ساقه های بلند در برگ ها ی سبز و گل های کوچک سفید همراه با یک روبان بزرگ نقره ای دسته شده بودند. همین که مغازه دار آن ها را برداشت و به آرامی در جعبه ی بزرگ سفیدی قرار داد دل بابی از جا کنده شد. مغازه دار دستش را دراز کرد و گفت:" ده سنت می شه مرد جوان:

بابی آهسته دستش را جلو برد که سکه را به مغازه دار بدهد

آیا واقعیت داشت؟ هیچ کس حاضر نبود به خاطر ده سنت به او چیزی بدهد

مغازه دار که تردید پسرک را احساس کرده بود گفت: اتفاقا امروز گل های سرخ رو هر دو جین ده سنت حراج کرده بودم از اینا خوشت میاد؟؟"
این بار بابی تردید نکرد و وقتی که مرد جعبه ی گل ها را به دستش داد فهمید که همه ی این ها واقعیت دارد. مغازه دار در را برایش باز کرد. وقتی از مغازه خارج شد از پشت سر آرام شنید" کریسمس مبارک پسرم"

وقتی مغازه دار به داخل باز گشت همسرش هم وارد شد.: اون جا با کی حرف می زدی؟؟گل هایی که درست کرده بودی کجان؟"
مغازه  دار با چشمی که از اشک برق می زد گفت: امروز اتفاق عجیبی برام افتاد. وقتی در مغازه رو باز می کردم ندایی شنیدم که می گفت دوازده شاخه از بهترین گل های مغازه رو برای یک هدیه ی بخصوصی کنار بذارم در اون لحظه نیم دونستم عقلم رو از دست دادم یا نه. به هر حال اونا رو کنار گذاشتم. چند دقیقه پیش پسر بچه ای وارد مغازه شد و می خواست با یه سکه ی ده سنتی برای مادرش هدیه ی کریسمس یه شاخه گل بخره.

وقتی به اون بچه نگاه کردم گذشته ی خودم رو پیش رو دیدم

زمانی من هم پسر بچه ای بودم فقیر. پول نداشتم برای مادرم هدیه ی کریسمس بخرم. مرد ریشویی که نمی شناختمش تو خیابون جلوم رو گرفت و گفت که می خواد بهم بک دلار بده. وقتی که امشب این پسر بچه رو دیدم فهمیدم اون صدا مال کی بود. برای همین دوازده تا از بهترین گل های مغازه رو گذاشتم کنار""

آنگاه مغازه دار و همسرش یکدیگر را در آغوش کشیدند و قدم زنان وغازه را به سمت خانه ترک گفتند

با وجودی که هوا خیلی سرد بود اما آن ها اصلا احساس سرما نکردند...

 فکر نکنم دیگه بتونم کسی رو دوست داشته باشم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 13:54  توسط آرش  | 

 

با یاد او...

 

 

هوا خیلی سرد شده بود

بابی در حیاط پشتی روی کپه ای از برف نشسته بود. کفش های نازک کتانی ای که با پا داشت او را گرم نگه نمی داشتند.هر چه فکر می کرد به جایی نمی رسید. به فکرش نمی رسید که کریسمس برای مادرش چه هدیه ای تهیه کند؟هم چنان که فکر می کرد سر تکا داد و با خود گفت:" بی فایده ست. حتی اگه فکری هم به ذهنم برسه پولی ندارم که خرج کنم"

از سه سال پیش که پدرش مرده بود خانواده ی 5 نفری او سختی زیادی می کشیدند. نه به این علت که مادرشان به زندگی اهمیت زیادی نمی داد یا تلاش نمی کرد. بلکه هر چه تلاش می کرد باز هم کافی نبود. آن ها هیچ گاه نمی توانستند با پولی که مادرشان با کار در بیمارستان بدست می آورد روزگار را طی کنند.

این خانواده هر چه از پول و مادیات کم داشتند در عوض از محبت و اتحاد خانوادگی بی نظیر بودند. بابی دو خواهر بزرگ تر و یک خواهر کوچکتر از خود داشت که در غیاب مادرش کار های خانه را بر عهده می گرفتند. هر سه خواهرانش هدایای خود را آماده کرده بودند. اما آن شب شب کریسمس بود و بابی هنوز چیزی تهیه نکرده بود.

اشک هایش را پاک کرد و لگدی به برف ها زد و در خیابان در مسیر مغازه ها به راه افتاد. نداشتن یک پدر برای یک پسر بچه ی 6 ساله آسان نبود. به خصوص وقتی احتیاج داشت با یک مرد حرف بزند. بابی یک یک مغازه ها را از نظر گذراند و به ویترین تزیین شده شان نگاه کرد. همه چیز زیبا ولی دور از دسترس بود.

هوا کم کم تاریک تاریک می شود و بابی با اکراه به سمت خانه می رفت که در راه چشمش به جسم براقی افتاد که نور کم سوی غروب آن را در خود منعکس می کرد.. خم شد و یک سکه ی براق 10 سنتی پیدا کرد. در آن لحظه هیچ کس بیشتر از او خود را ثروتمند احساس نکرده بود. هم چنان که ثروت تازه یافته اش را در دست داشت گرما را در سراسر وجودش احساس کرد و داخل اولین مغازه ی سر راهش شد...

< ادامه دارد>

                                                  دوستتون دارم اندازه ی فالوده شیرازی                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:42  توسط آرش  | 

 بایاداو ...

                                                 

یـکی پـاک آئــیـنه، قـلب زن اســت           چـون صفحه صبـحدم روشن است

همــی تـا که بنشینی اش رو به رو           در آن عکس تـو افــتد مـو به مــو

ولیــکن چــو بــر خاستی نـــاگهان           نمـــانـد زتـــو دیـــگر آنـــجا نشان

بـه جــای تــو آنـجا زآن کـس است           که چون میوه تازه ونو رس است ()

دریــغا! دل زن بـــــود اینــــچنیــن           که نه مهر بر جاست اورا ، نه کین ( واقعا)

 دلــی را که نه مهر ونه کین است            ((جماد)) است ، هرچند آئینه است

شعر از نظام وفا می باشد که یکی به نعل زده دو تا به میخ نمی دونم شاید هم واقعا خلقت زن جماعت اینجوریه...

 

 

                                                                  کماکان دوستون دارم اندازه یخ در بهشت!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:43  توسط آرش  |