دست به سرم می کشید و من بی خبر گرم بازی با تفنگم بودم..
مرا می بویید و من لبخند می زدم.. مرا می بوسید و من ...
نه به دلهره روزهای بدون او می اندیشیدم و نه به کابوس تنهایی پس از او!
کابوس لحظه هایی که چون شاخه برابر تلخی رفتنت قد خم کردیم تنها شبانه هایی بود که این روزها برایمان تصویر می شد!
سالگرد که می آید می اندیشم که مگر هنوز هم زمین و زمان می گردند که سالی تمام شود و او نباشد ؟
زمان برایم متوقف شده در لحظه رفتن!
خاکستر تن لحظه های نبود بودنش را بر سر زمان پاشید و من هنوز مبهوت تازیانه های غریب روزگارم!
اشکهای بی پناه را بر خیال حضورت می افشانم و گریه را بر دوشوان غم خواب می کنم!
هنوز هم راه خانه غیبت تو را به یاد می آورد و آینه آمدنت را در انتظارست..
" گرم یادآوری یا نه ..من از یادت نمی کاهم ..
تو را من چشم در راهم "!
گلایه نمی کنم اما... بدان که این روزها غریبانه تهی دستم...تهی از دستان بودنت...
تهی از دستان تو پدر...
به حرمت حضور پر برکت سالیانه ات و به تقدس اشکهای نیمه شب! خاطره ات را جاوید و یادت را زنده نگاه خواهم داشت....
هنوز هم سکوت هست...کلاغ قصه به خانه اش نرسید.. چرا که همه قصه ها غصه توست...
می شود با گریه قصه ها را تمام کرد ؟
خاطره ات تا جاوید جاویدان عرصه زمان و گذشت ادوار را در دلکده ما به نظاره خواهد نشست!
سالروزت گرامی........