تبليغاتX
آرش از گرگان
همه چی از همه جا

بایاداو...

زمان: یکی از سه شنبه های آخر سال دهه شصت هجری شمسی

مکان: گرگان محله گرگان پارس کوچه خرداد شرقی

 بته ها رو بعد از ناهار کنده و رو هم تلنبار کرده بودیم هوا که تاریک شد آتش رو به راه کردیم شور و شوق بود جذبه اتش پریدن از رو بته ها زردی من از تو سرخی تو از من...

دو تا وانت بودن ...

پر آدم!!! اورکت کره ای شلوار و پوتین نظامی و البته ریش !!! ریختن پایین در سکوتی تحقیرآمیز... با بیل و لگد آتیش رو ریختن تو جوب!!! هیچ کس صداش در نمیومد... همه چی رو خراب کردن و رفتن چهار شنبه سوری از رسوم منحط طاغوتی بود...

حالا:

صدای انفجارها بیشتر وبلند تر اعصابها خورد نشیه اکستازی و هوی متال باز هم انفجار جیغ دخترا  حیف حیف جوانیهایی که بر باد رفت...

دوستون دارم به گرمی آتیش چهرشنبه سوری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:52  توسط آرش  | 

بایاداو...

 

طی یک نبرد سهمناک با این هکر خانم وبلاگمو پس گرفتم.

ما اینیم!!!

 

همیشه یادتون باشه کلید یدک داشته باشین. (یک ضرب المثل چینی!!!)

 

دوستون دارم اندازه این هکر خوشله!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:27  توسط آرش  | 

این وبلاگ هک شد.  

آرش خان می تونی بیا پس بگیر وبتو

شانس آوردی من یه هکر با مرامم که توی وبت مطالب بد نذاشتم. این فقط برای اینه که پسورد به اون مسخره ای برای وبت انتخاب کرده بودی!  

Sign: Dark Lord 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:27  توسط آرش  | 

بایاداو...

مشغول کار بودم که همکار آبدارچیمون با چایی اومد و بعد از گذاشتن چای شروع کرد به صحبت:

آرش: دست شما درد نکنه

همکار آبدارچی: خواهش مهندس وظیفست..

همکار در حال این پا و اون پا کردنه این حالتشو خوب می شناسم می خواست یه چیزی بگه...

- چه خبرا؟ خوبی؟ بچه ها خوبن؟

- الحمدلله... راستی آقا مهندس این آمریکا چیکار می خواد بکنه؟

- چه می دونم مگه من مشاور بوشم؟!!!

- اگه بیان ایران ریز ریزشون میکنیم!!!(یعنی ایران= چرخ گوشت!)

قیافه بنده----> - چطوری؟

- مهندس! ما اون موقع تو جنگ دیدیم یه چیزایی داریم که آمریکا نداره!!!

آرش در حال تفکر (این بابا چی میگه؟ نکنه مشاور نظامی چیزیه؟ وبلاگ منم خونده؟!!!)

- آره مهندس آمریکا اگه حمله کنه باباشو میاریم جلو چشاش...

- چی جوری؟

- تو جبهه اون موقع یه هواپیما هایی داشتیم به چه بزرگی ازین جا بود تا اون ته (ته دانشگاه رو نشون داد مسافتی معادل یک کیلومتر!!!) همین طور از دلش سرباز میامد بیرون برانکار می رفت تو!!! یه خیلی ملخ و چرخ داشت!!!

- بال هم داشت؟

- آره به چه بلندی ازین جا تا اونور (جهت کماکان ته دانشگاه می باشد!) آمریکا با این هواپیما می خواد چیکار کنه؟ هیچ غلطی نمیتونه بکنه...

- آره راست میگی بیچاره آمریکاییها!!! حالا تو هم به کس دیگه چیزی نگو چون ممگنه آمریکا بفهمه ازینا داریم یه وقط نمیانا!!!

 

می گما: فکر می کنین این همکار ما چی دیده بود که این جور جوگیر شده بود واسه آمریکا شاخ و شونه میکشید؟ به بهترین جواب احتمالا جوایز ارزنده هم میدیما!!!

راستی دقت کردین بوی بهار میاد کاش ...

 

دوستون دارم اندازه صداقت!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 8:49  توسط آرش  | 

بایاداو...

مدرسه می رفتیم...

جنگ بود...

دشمن قدر ...

غافلگیر شده بودیم...

ولی مرد کم نداشتیم هیچوقت...

ورق برگشت دشمن غافلگیر شد !!!

صحبت از هوانیروز بود و خلبانانی بود که با هلیکوپتر های کبرا دخل تانکهای عراقی رو تو غرب و جنوب آورده بودن و تانکا شون رو متوقف کرده بودن....

 

کبرا بالگردی ساخت آمریکا بود و بر اساس تجربیات جنگ ویتنام ساخته و بکار گرفته شده بود. وایرانیها با این خانم نازک!!! و خوشتیپ چنان بلایی سر عراقیا آوردن که همون جا وسط بیابون کپ کردن تا بهدا ریختیمشون بیرون.

خدا رحمت کنه شهید شیرودی رو او هم یک خلبان کبرا بود.

البته عراقیا هم دست و پا بسته نبودن و  ابزار و اسلحه های مخوفتری داشتن ولی مرد کم داشتن

خلاصه اینم کبراهای عزیز!!!

کبرا اون عقبیه!!!

اینم یه عکس پاسپورتی(نگفتم نازکه؟!!!)

 

اینم یه عکس هنری!!!

 

این دوستم جزو بهترین وبلاگهای هواییه با مقالاتی عالی وبلاگ هوانوردی ایر

 

یاد همه دلاورا بخیر

 

دوستون دارم اندازه کبرا!!!(ایهام رو دارین؟!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:0  توسط آرش  |