تبليغاتX
آرش از گرگان
همه چی از همه جا

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
These dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire

This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower
This rare perfume, is the sweet intoxication of her love


 هرچند تکراریه ولی دوسش دارم همون قدرکه شماها رو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:34  توسط آرش  | 

 

روزی سلطان محمود از طلحک( لوده دربارش) پرسید:

- چه شود که در میان مردم جنگ در گیرد؟

- قربان گ... خوری و گ.. بینی !!!

- مردک!! این چه مزخرفیست که تو می گویی؟؟!!! 

- راست می گویم دیگر قربان یکی گ...ی می خوره دیگری می بینه و جوابش رو میده اینطوری جنگ در می گیره....

 

به همین راحتی......

هواپیماهای قراضه ای که نزدیک نیم قرن کار کردن می افتن پایین ....

مردم می میرن ....

نه جزغاله می شن...

هواپیماهایی که ساخت آمریکاست...

ولی جمهوری اسلامی ازونا استفاده می کنه....

آمریکا قطعه یدکی نمیده...

آمریکا هواپیمای نو نمیده...

ج اا کشور فقیریه پول نداره...( نفتش کجا بود؟!!!)

ج اا واسه اینکه پوز آمریکا رو بزنه مردمش رو سوار هواپیمای قراضه میکنه...

پرواز هواپیمای قراضه واهی بودن ادعاهای آمریکا را ثابت میکنه...

هواپیما ها می افتن...

مردم میمیرن...

آمریکا بازندست؟!!!

ج اا تحریمه ولی...

رهبرانش ماشینها و هواپیما های آخرین مدل سوار می شن...

مردم می میرن...

نه نه شهید اعلام می شن....

هواپیماها می افتن...

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است..."

دوستون دارم مثل اشکهای کودکانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:58  توسط آرش  | 


كسي كه مثل هيچكس نيست

من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد

من خواب يك ستاره‌ي قرمز ديده‌ام

و پلك چشمم هي مي‌پرد

و كفش‌هايم هي جفت مي‌شوند

و كور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره‌ي قرمز را

وقتي كه خواب نبودم ديده‌ام

كسي مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي ديگر

كسي بهتر

كسي كه مثل هيچكس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسي نيست، مثل يحيي

نيست، مثل مادر نيست

و مثل آنكسي‌ست كه بايد باشد

و قدش از درخت‌هاي خانه‌ي معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سيد جواد هم

كه رفته است

و رخت پاسباني پوشيده است نمي‌ترسد

و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاق‌هاي منزل ما مال اوست نمي‌ترسد

و اسمش آنچنانكه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي‌كند

يا قاضي القضات است

يا حاجت الحاجات است

و مي‌تواند

تمام حرف‌هاي سخت كتاب كلاس سوم را

با چشم‌هاي بسته بخواند

و مي‌تواند حتي هزار را

بي‌آنكه كم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد

و مي‌تواند از مغازه‌ي سيد جواد، هر چقدر كه لازم دارد، جنس نسيه بگيرد

و مي‌تواند كاري كند كه لامپ «الله»

كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان

روشن شود

آخ . . .

چقدر روشني خوبست

چقدر روشني خوبست

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه يحيي

يك چارچرخه داشته باشد

و يك چراغ زنبوري

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه روي چارچرخه‌ي يحيي ميان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشينم

و دور ميدان محمديه بچرخم

آخ . . .

چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست

چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست

چقدر باغ ملي رفتن خوبست

چقدر مزه‌ي پپسي خوبست

چقدر سينماي فردين خوبست

و من چقدر از همه‌ي چيزهاي خوب خوشم مي‌آيد

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه گيس دختر سيد جواد را بكشم

چرا من اينهمه كوچك هستم

كه در خيابان‌ها گم مي‌شوم

چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست

و در خيابان ها هم گم نمي‌شود

كاري نمي‌كند كه آنكسي كه بخواب من آمده‌ست، روز آمدنش را

جلو بيندازد

و مردم محلة كشتارگاه

كه خاك باغچه هاشان هم خونيست

و آب حوض‌هاشان هم خونيست

و تخت كفش‌هاشان هم خونيست

چرا كاري نمي‌كنند

چرا كاري نمي‌كنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام

و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام

چرا پدر فقط بايد

در خواب، خواب ببيند

من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام

و شيشه‌هاي پنچره را هم شسته‌ام

كسي مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي كه در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

كسي كه آمدنش را

نمي‌شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

كسي كه زير درخت‌هاي كهنه‌ي يحيي بچه كرده است

و روز به روز

بزرگ مي‌شود، بزرگتر مي‌شود

كسي از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ و پچ گل‌هاي اطلسي

كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي‌آيد

و سفره را مي‌اندازد

و نان را قسمت مي‌كند

و پپسي را قسمت مي‌كند

و باغ ملي را قسمت مي‌كند

و شربت سياه‌سرفه را قسمت مي‌كند

و روز اسم نويسي را قسمت مي‌كند

و نمره‌ي مريضخانه را قسمت مي‌كند

و چكمه‌هاي لاستيكي را قسمت مي‌كند

و سينماي فردين را قسمت مي‌كند

درخت‌هاي دختر سيد جواد را قسمت مي‌كند

و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت مي‌كند

و سهم ما را هم مي‌دهد

من خواب ديده‌ام . . .

فروغ فرخزاد

 

دوستون دارم اندازه لبوی داغ روی گاری توی سرمای زمستون(به خاطر بهار)!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 7:41  توسط آرش  |