تبليغاتX
آرش از گرگان
همه چی از همه جا

البته من یه طرفه نمی رم به قاضی امیدوارم که این خونواده دور هم دوباره جمع شن.

ایشالله جوجه های نوشی زیر سایه پدر و مادرشون هردو یه جا باشن.

 

دوستون دارم مثل اشکهای شوق کودکانه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 20:35  توسط آرش  | 

با یاد او...

پشت میز کارم مشغول رتق و فتق اموربودم که فشار ناحیه مثانه وادارم میکنه از جام پاشم. روبه همکار میکنم :

ممد! من میرم یه معضل رفاهی اجتماعی رو حل کنم بگردم!!!

طفلکی مبهوتانه نیگاه می کرد که با اشاره منظورمو بهش فهموندم !!!

آخه دانشجو ها نشسته بودن نمی شد درست صحبت کرد!!!( دلیلش و نپرسین که خودمم نمی دونم!!!)

یه چند ماهی این کار ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش این اتفاق افتاد:

- ممد من میرم مشکلات عدیده رفاهی اجتماعی رو حل کنم بیام!!!

-یه دقه کارت داشتم...

-می رم بر می گردم..

-(ممد با حواس پرتی):زود برمی گردی؟

اصلا کوچیکه یا بزرگ؟!!!

نتیجه: شلیک خنده دانشجویان و کشف راز مشکلات رفاهی و اجتماعی مملکت!!!

 

دوستون دارم مثل حس خوب موقع اذان!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 15:26  توسط آرش  | 

«هزاران چشم گویا و لب خاموش،
«مرا پیک امید خویش می داند.
«هزاران دست لرزان و دل پرجوش
«گهی می گیردم گه پیش می راند.


پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
 به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد.

«برآ ای آفتاب، ای توشه امید!
«برآ، ای خوشه خورشید!
«تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب
«برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب

«چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
«چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،

«به موج روشنایی شستشو خواهم،
«ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم
«شما ای قله های سرکش خاموش،
«که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،
«که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
«که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
«که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید

«غرور و سربلندی هم شما را باد!
«امیدم را برافرازید،
«چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
«غرورم را نگه دارید،
«بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به بال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید،
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر آرام،
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در،
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند
دختران، بفشده گردنبندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
و ز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.

بست یکدم چشمهایش را عمو نوروز!
خنده بر لب، غرق در رویا.
کودکان با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره درپرواز.
باد در غوغا

*****
ـ « شامگاهان:
راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند.
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.
کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند،
و آن جا را از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش
سال ها بر بام دنیا پا کشان سرزد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبرویهایش، همه خاموش
در دل هر کوی و برزن
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت،
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه البرز،
وین سراسر قلعه مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند

با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ!
میکندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید.
می نماید راه.

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد بر روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمونوروز،
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود، پر سوز

******************************************************

اینم پایان سرگذشت آرش.

یه سوال:

می تونید واسم بنویسین که خواندن افسانه ها و اساطیر یا دلاوریها و پهلوانی ها به چه دردی می خورند؟ منتظرم رفقا...

مثل لالایی های مادر بزرگم دوستون دارم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 22:56  توسط آرش  | 

سلام

حال دوستان عزیزم خوبه؟

به سلامتی رییس جمهور هم معلوم شد کی بود!!! به نظر من همه باید به دور از سلایق مختلفمون با ایشون همراهی کنیم به خاطر خودمون.ایشالله.

یکی از بهترین دوستامون که مهربونیش زبونزد خاص و عام می باشد یعنی

 سانی عزیز

 در بیماراستانه بی صبرانه منتظریم که سالم و سرحال برگرده خیلی دل تنگشیم!

*توضیح ضروری سانی رفته کورتن بگیره نترسین بابا حالش خوبه!!!

 

دوستون دارم به اندازه اسباب بازی های بچگیام!!!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 10:25  توسط آرش  |