بایاد او....
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن...
دوستون دارم مثل ....
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:54  توسط آرش
|
Desert Rose
( Sting )
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of fire
Those dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire
This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love
[break]
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand
Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower, this rare perfume
Is the sweet intoxication of the fall
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 13:32  توسط آرش
|
هی فلانی!زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
سلام و صد سلام و اينا
قبل از همه اين که به اين بغل توجه کنيد.اين ور باباجان،سمت چپ.حال مي کنيد؟کلي همه رو پيوند زدم به خودم؛و ميخوام قوانينم رو براتون شرح بدم:
من بدون اجازه به هر کي عشقم بکشه لينک ميدم به تدريج.اگه کسي مخالفه بره پيش آرش،با اون طرفه.البته بگم زودتر بره پيشش بهتره،چون الان بدنش افت کردههمش 120 کيلوه.بعد از 1 ماه دوباره بر ميگرده رو 220.قانون بعد هم اينکه از هيچ کس انتظار ندارم به اين خاطر به من لينک بده،اصلا من از اين واژه بدم مياد.ممکنه اين بغل کساني رو اضافه کنم که منو نميشناسن(الانه است که آرش يه دونه بزنه تو مخچه ام بگه:آخه پنقلي!تو چه کاه اي اينجا؟؟؟!!!...)
ديشب جاتون خالي خدا نصفه شبي هوس عکس گرفتنش کرده بود.هي فلاش ميزد.مثه اينکه دو نفر هم داشتن دعوا ميکردن.خدا هم جبرئيل رو فرستاده بود عکس بگيره به عنوان مدرک جرم.هي صدا ميومد و هي فلاش،هي صدا ميومد و هي فلاش...دقیق نفهمیدم عزرائیل با اسرافیل دعواش شده بود یا با میکائیل(خدایا غلط کردم.الانه است که یه صاعقه بزنه از وسط 4 تا شم)امروز صبح هم بعد آسمون قلمبه!های دیشب هوا همچینی عاشقانهشده بود،خدا بخیر بگذرونه با این همه عاشق معشوق که تو مملکت ریخته.من بیچاره چون معشوقه ندارم نشستم خونه با این آرش حرف زدم که بدتر از من فقط به پسرا نگاه داره.یکی نیست بگه آخه با من چی کار داری؟برو واسه خودت یه دختر خوب و خانوم و خوشکل و اینا پیدا کن دیگه،دهه!!!...
بنده خدا آرش امروز صبح به موقع گفتش برو آپ کن،ولی نه اینکه من سرم شلوغه و مسئولیت مملکتی و کشوری و مامانی دارم،دیگه وقت نکردم.شرمنده دیگه.به بزرگی خودتون........بیاین پا در میونی کنین.الانه است که آرش بیاد منو بکشه به خاطر پاراگراف قبلی
خوش باشید
سجاد
من مرده شدم(توسط آرش)..........
آهان راستی مانیا!جک های منو بفرست دیگه!!!...(ای وای!من که مرده بودم!)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16:0  توسط آرش
|
نه آخه! این انصافه؟صبح ساعت 9:30 تازه به من میگه برو آپ کن.شیطونه میگه مثه خودش ور دارم یه شعر بنویسم و تمومش کنم بره.ولی تفاوت من و آرش همین جاست دیگه!در وجدان کاری!من اگه بهم کاری بدن درست انجام میدم ولی اون....
سلام راستی.حال شما.خوش میگذره؟
1-بگم خدمت آقای خودم که...آقا این آرش خوب،همچین گل و ماه.آدم اصلا حظ(هز؟)(حز؟)(هظ؟)(هض؟)(حض؟)میکنه نگاش میکنه.این زبان فارسی ههم پیچیده است ها.من که دلم واسه اش قیلی ویلی میره،شما رو نمیدونم.
2-این چه وضعشه؟چرا همه دارن میزارن میرن؟چرا امید رفت؟چرا مخمل رفت؟درسته که هیچ کدوم اینجا رو نمیخونن(چون اینجا اصلا خواننده نداره که(مخلصیم اقا آرش)) ولی شما فریاد اعتراض منو بهشون برسونید.چرا انقد ضعف نشون میدید؟بابا زندگی همینه دیگه.به کسی هم میگن قوی که جلو این جور چیز ها وایسه.اگه کسی در حقش بد کرد،بتونه تحمل کنه.این که نشد تا یکی گفت بالا چشت چپه پایینش راسته قهر کرد و رفت.دهه....من از اینجا اعلام میکنم اونایی که مریضن تا بهبودی کامل و اونایی که چیزیشون نیست تا زمان مرگ باید به نوشتن ادامه بدن.امیدوارم شیشکی هم بهش بر نخوره،چون میدونین که...اگه بخوره من میدونم و اون
3-چرا اصلا اینجا از این شکلک ها نداره؟آقا نوید!منم اسپشال میخوام بشم.مگه من چی کم از ویلی دارم؟تازه اون مغز داره و من اونم ندارم.
4-از آرش گلم،عزیز دلم،خوشگلم(البته با رعایت فاصله قانونی)تشکر میکنم که این فرصت رو در اختیار من گذاشت تا با شما مردم خوب و عزیز و دوست داشتنیه ایران زمین و بعضا هم خارجستون(حال میکنید خودمو چه سطح بالا در نظر میگیرم؟)صحبت کنم و گوشه ای از حرف هام رو بزنم.ازش میخوام که حالا که نزدیک انتخاباته از این فرصتها بیشتر بده که بتونم شماها رو در این امر خطیر روشن کنم.
5-راستی آرش هم معذرت خواست از این که نتونست بنویسه و از این که دوباره باید منو به جای اون ببینید
من مثه آرش بلت نیستم از اون ژانگولر بازیا در بیارم.
ولی دوستون دارم اندازه پارچ آب رو در یخچال
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:3  توسط آرش
|
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد :
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود....
ادامه دارد...
یادبود!!!
اول سانی بعد نسیم حالا هم ویولت کرکره وبلاگا رو کشیدن پایین... غم انگیزه ولی انتظار بازگشتشون دلنشین!!!
دوستون دارم اندازه گاز آخر یه بستنی قیفی!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 16:25  توسط آرش
|
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار باد ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن.........
هنوز کسی حدس نزده ادامش چی می شه؟
راستی حتما این مطلب رو تو وبلاگ مانیا(گیسو کمند) بخونید. خیلی بیسته!!!
دعا کرد برای آنها که دوستش نداشتند.
دوستون دارم اسیدی!!!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:11  توسط آرش
|
سياوش کسرايي
آرش کمانگير
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من ...............
فکر می کنید بعدا چی پیش میاد؟
دوستون دارم خیلی رقیق!!!
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:53  توسط آرش
|
گمشده
بعد از آن ديوانگی ها ای دريغ
باورم نايد که عاقل گشته ام
گوئيا او مرده در من کاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه می پرسم ملول
چيستم ديگر, بچشمت چيستم ؟
ليک در آيينه می بينم که , وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم
همچو آن رقاصه ی هندو بناز
پای می کوبم ولی بر گور خويش
وه که با صد حسرت اين ويرانه را
روشنی بخشيده ام از نور خويش
ره نمی جويم بسوی شهر روز
بيگمان در قعر گور خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم... اما نمی پرسم زخويش
ره کجا ...؟ منزل کجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاين دل ديوانه را معبود کيست
او چو در من مرد, ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... اين منم ... اما چه سود
او که در من بود, ديگر, نيست, نيست
می خروشم زير لب ديوانه وار
او که در من بود, آخر کيست, کيست ؟
" فروغ فرخزاد "
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:57  توسط آرش
|
سلام و صد سلام و اینا
امروز میتونید هر چی دلتون خواست به من بگید،چون دیگه دوباره از فردا آواره میشم و جایی واسه دری وری گفتن به من پیدا نمیکنید.مگه اینکه یه پستتون رو به من اختصاص بدین که مزید امتنان است.
چون امروز آخرین روزه میخوام مثه بقیه بلاگر ها خداحافظی کنم.
میدونید!گاهی وقت ها یه مسائلی پیش میاد که آدم سر دو راهی قرار میگیره.من باید انتخاب میکردم یکی رو.بین کسی که دوستش دارم و وبلاگ،و من تصمیم گرفتم شما عزیزان رو رها کنم.هر چند دلم واسه تون خیلی تنگ میشه و همیشه به یادتون خواهم بود.شاید یه روزی دوباره برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی.شاید هم همین فردا آرش رو انداختم بیرون و خودم نوشتم.ولی فعلا موندم که چی کار کنم.پا در هوام...
فقط در آخر میخوام از همه ی دوستام تشکر کنم.
مامان مریم گل گلاب که خیلی دوستش دارم.(نیگا نکنید بابا!شاید خواهر برادر یه حرف خصوصی داشته باشیم)
مادر سپید که به هیچ وجه از ضایع کردن بنده دریغ نفرمودن
سانی که همیشه اومد خندید و رفت(نمیدونم اینجا وبلاگ بود یا سیرک)
پرنسس که نمیدونم چرا یه س اضافه داره اگه میره سربازی
مانیا که یه جا گیر آورده بود که از من انتقام بگیره
نسیم خانوم که هنوز هم نفهمیده رابطه ی من و آرش چیه(زیاد ناراحت نشو،منم هنوز نفهمیدم)
و کلی دیگه که به دلیل اینکه آرش سر صبح تازه به من میگه پست رو بنویس بدیم چاپخونه وقت نشد ازشون تشکر کنم و اینا
راستی همه ی اسامی بالا بر طبق حروف الفبا مرتب شده و هیچ کسی هم به دیگری ترجیح داده نشده اصلا
به خداوند بزرگ و جبار میسپارمتون.ایشالا که خودش حق منو از شماها بگیره
خوش باشید
سجاد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 9:7  توسط آرش
|
سلام
از اینکه مجبورید دوباره منو تحمل کنید شرمنده.آخه آرش یه مشکلی واسه اش پیش اومده که به شماها هم هیچ ربطی نداره(به خودمم نداشت،چون وقتی ازش پرسیدم،یه چیز گفت تو همین مایه ها که به تو ربطی نداره)
آرش بهم گفت درباره ی شعر و ... بنویس.من نفهمیدم چی گفت،وقتی ازش پرسیدم چی هم یه نگاه سفیه اندر عاقل انداخت که یعنی من (خودش ها)کارم درسته و تو هم که هیچی حالیت نیست و اینا.به خاطر همین نگاه که تو مسنجر به من انداخت منم به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار زور برم و خواسته اش رو عملی کنم.
ولی خودم هم مثه اون حیوون بیچاره که مونده هر 4تا دست و پاش تو گل(حالا یا 3 دست و 1 پا،یا 3 پا و یه دست)موندم که چی بنویسم.مثه دحترها و بعضی از این پسر های ...(مثه ...(نمیگم بابا!خیلی کم دشمن دارم؟))بلت نیستم یه متن شاعرانه عاشقانه بنویسم بدم به خوردتون.
مجبورم یه شعر بنویسم که دستاتونم باهاش بخورید دیگه:
قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری_باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم میگوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو،فریب
قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام،آی!کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقق-طمع شعله نمیبندم-خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
مهدی اخوان ثالث
بسه تونه دیگه.از تو حس بیاید بیرون،بقیه هم میخوان برن توش.
آرش زود برگرد خودت دیگه
خوش باشید
سجاد
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:34  توسط آرش
|
سلام
وویییییی.خجالت کشیدم.تا حالا جلو این همه آدم حرف نزده بودم. فقط اینکه منم میخوام چراغ اینجا روشن بمونه(ولی نمیدونید چه حالی میده وقتی همه چی زیر دستته میتونی پاکشون کنی)با تشکر از رفیق آرش که مرا ذوق مرگ نمودند با دادن کلید یدکی اینجا.چون نمیدونم چی بنویسم و هم حوصله زیاد نوشتن ندارم همینو 3-4بار بخونید.
خوش باشید
سجاد
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:53  توسط آرش
|
بایاداو
خوب کجا بودیم؟
بله رومیان دیگه پیروزیشون را قطعی می دونستن که سپاه کوچکی رو مقابل خود دیدند! سپاهی در حدود پنج هزار نفر از سواران و تیر اندازان اشکانی به فرماندهی سپهبد سورنا سردار دلاور پارتی!
سورنا که می دانست با این سربازان اندک و تجهیزات کم قادر به رویا رویی مستقیم با رومیان نیست( در نظر یگیرین بیست نفر با کلاشینکف بخوان مقابل دویستا تانک مقاومت کنن، خوب همچین یه مقدار مشکله!!) دست به حیله جنگی زد و تاکتیک جنگ و گریز رو در پیش گرفت. و سرانجام سپاهیان رومی را در دشت کاره تیکه تیکه محاصره و به وسیله سواران چابک و تیراندازان ماهر نابود کرد. در این نبرد ارتش روم نابود و کراسوس و پسرش کشته شدن.( میگن کراسوس رو با ریختن طلای مذاب در دهانش کشتند!!! خوب لقمه گنده تر از دهانش ور داشته بود لابد!)
نبرد کاره به افسانه شکست ناپذیری رومیان پایان داد و یکی از وحشتناک ترین شکستها را برای آنان رقم زد.
احتمالا کلمات پارتیزانها و جنگهای پارتیزانی به گوشتون خورده می دونستید که این کلمات از روش رزمی سرداران پارتی در مقابل نیروهای قدرتمند تر از خودشونگرفته شده؟
یه چیز جالبناک!!!: نام تفنگداران دریایی آمریکا رو شنیدین؟
U.S.Marine میدونستین کلمه مارین یکی از اسامی بود که یونانییان به باستان سربازان جنگی ایرانی اطلاق می کردند؟ یعنی سربازانی که در دریا وخشکی با مهارت می جنگیدند!
....................................................................................دوستون دارم ولی نمیدونم چرا!
+
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 11:37  توسط آرش
|
بایاداو ...
یکی از همکاران کتابخانه یک پسر خوشگل داره به اسم سورنا ولی با تعجب فراوان متوجه شدیم که هیچکدام از همکاران این محیط فرهنگی! از معنی این اسم سر در نیاوردند.
می خوام یه داستان واستون تعریف کنم شاید نه کمی واقعی!!!
سال55 قبل از میلاد مسیح و ایران زمان اشکانی در گیر جنگی سنگین با ارمنستان بود. این نابسامانی ابرقدرت آن زمان یعنی روم را به فکر انداخت بعد از فتوحات بسیار در اروپا و شمال آفریقا ایران را که قویترین رقیب آن دوره اش بود را از پای در آورد. پس کراسوس یکی از مقتدر ترین سرداران رومی، نمی دونم بهش ماموریت دادن یا خودش به کلش!!! نیروهاش رو جمع کرد وبا یک لشگر سنگین حدود شصدهزار نفر، هجوم آورد سوی ایران.
پادشاه ایران سفیری فرستاد و در خواست صلح کرد ولی کراسوس با غرور تمام افاضه فرمودند که: من جواب شما رو وقتی به پایتختتون رسیدم میگم!!!
و سفیر ایران اون جمله معروفش رو گفت:
اگه مویی در کف دست من دیدی پایتخت ما رو هم می بینی!!!
خلاصه کراسوس از اینور ریخت تو ایران و شاه و ارتش یه طرف دیگه بودن و کسی دیگه جلودارش نبود. دیگه همه چیز آماده بود که ایران از بین بره که ......
.....................................................................دوستون دارم ولی نمیدونم چرا
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 11:27  توسط آرش
|
با یاد او ...
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
سالها تو تاریخ می خوندیم اون قدیما که مملکت صاحاب داشت در اوج قدرت و اقتدار سلسله با شوکت ساسانی اعراب ریختن تو مملکت و کشتن و بردن و خوردن!!! یعنی به تمام معنی غارت کردن و رفتن. البته بعدها به ما گفتن که حمله این قوم برای نشر دین مبین اسلام بوده و مردم اون زمان چون از ظلم و جور و فساد سردمداران مملکت به تنگ اومده بودن با آغوش باز از این لشگر آزادی بخش! استقبال کردن؟؟ که البته نتیخه غارت و تباهی مملکت و فروش زن وبچه مردم در بازار های برده فروشی اعراب بود.بقیش رو هم دیگه تو تاریخ بخونید.
آقا جاتون خالی آمریکاییها همچین یه حال اساسی به دو تا همسایه چپ و راستمون دادن و سردمدارن مملکت هم محکومشون کردن!!! ولی ما هرجا که می رفتیم از مردم می شنیدیم که: آمریکاییها اومدن! چند وقت دیگه میزنن!! لامصبا اینور و زدین اونورو زدین وسطشم میزدین دیگه!!! چرا نمیان؟!!!!
پروردگارا کمک کن ایندفه دیگه زن و بچه مردم دوباره روانه بزار های برده داری نشن! ایشالاه
دوستون دارم!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 7:37  توسط آرش
|
با یاد او ...
گاهی وقتا از دست این اولیای امور فرهنگی کلی شکار می شم!!! بابا این همه تاریخ این همه فرهنگ این همه اسطوره.... آخر چرا اینا رو فیلمی کارتونی چیزی درست نمی کنن که بچه های ما دست نگاه کن بیگانه ها نشن؟؟؟
خسته نباشین آمریکاییها فیلم اسکندر رو هم ساختن و توی این فیلم طبق روال همیشگی فیلمهای هالیوودی یه حال اساسی هم به فرهنگ باستانی ما دادن!!!
کی باید وابشون رو بده و چه جوری؟
راستی یه خبر مهم: تعداد گردشگرای واقعی که در سال گذشته وارد ایران شدن ۳۵۰ نفر بود!!!
خسته نباشید.
یادی ازگذشته کنیم من وبلاگ رو با وبلاگ پر بار ندا وبلاگی به نام: افکار پراکنده یک زن منسجمشناختم. که بعد از مدتی بنا به دلایلی دیگه ننوشت. یادش بخیر ندا جان رفیق هرجا هستی سلامت و پایدار باشی هنزم دوست داریم و بی صبرانه منتظر نوشته های بی ریای تو هستیم. امروز یه سر به وبلاگش زدم دیدم فیلتر شده!!!
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 1:24  توسط آرش
|